تبليغاتX
akhtarake0098
 

زندگی حالا چهار بخش شده :

شکلات تلخ. سیب ممنوعه. صندلی داغ .آلزایمر لرزان

و به قول قدما سرطان عصب 16 نزدیک هیپوفیز !!

مسافر فراری در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 |

و قربان آدم میروند و آدم قربانی

از تو چه می خواهند به آنها بده و رها شو

صداهای کلفت و نازک سایه ی تو را پوشانده 

از تو چه می خواهند !! شانه ی امن تو تکیه گاه بغض کودکان

چه می شود آنها از تو می خواهند بده به آنها و رها شو !!! ( به احترام خانم برومند )

مسافر فراری در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 |
 

شما آخرین کلمه هاتان را به سوی تاریکی شلیک کردید

کلمه ها تمام شد و صدای رگبار مرا بی خواب کرد

میگویند بیدار شده ام و می خواهم

 به صدای م. نامجو گوش کنم حالا

 

ه م ش دلم می گیره  .. ه م ش تنم اسیره

مسافر فراری در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

و آنروز سرد

که مجسمه شیر سنگی

مقابل معبد

از سرما ترکید

و رییس قبیله

به درک واصل شد

از همان روز سرد فهمیدم

که جهان دیگر

و قبل از اینکه شروع شود

به شدت

پایان

پذیرفته بود.

مسافر فراری در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |
 
خوب درد می کشد..آبهای شیرین حال به هم زنند ..لبخند کارتونی همیشه  
خسته بدنیا می آید ...سالها راه می رود ..عصب کشی دندان یک عمر 
شاید چند لیتر موسیقی ..یک پیک  جانی واکر با آب شور  
خودسوزی منتهای چیزی است که پنگوئن ها به آن می رسند
ارگاسم انتهای چیزی است که انسان شاید
تابوت سهم هیچکس نیست ما را در کفن می پیچند
دلفین ها بی خطرند خوشحالی بی دلیلشان را نمی فهمم !!!
(صفحه ای خیس از وصیت نامه کوسه کوچکی که تنها یک خواهر داشت ..)

مسافر فراری در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
 
پذیرفتن جهان خیلی قبل تر از فهمیدن جهان اتفاق می افتد
و نتیجه فهمیدن در پذیرفتن بی تاثیر است (بیانیه ی اخترک 0098)
مسافر فراری در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
 
تمام درخت های انجیر دنیا در من روئیدند اینک..انگشتانم آرتروز شاید   
تمام گلها عشوه می آمدند اما  و خورشید طلائی زوزه می کشید حتی
سوگند به تمامی ...نه ...سکوت کم رنگ مقداری      
این کلمات شادمانی مرا ...دردهای درشت مرا کفاف نخواهد داد..بلکه
(از مجموعه دست نویس های فکاهی بودا بعد از دیدن درختی که هرگز وجود نداشت )    
 

مسافر فراری در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
 
خسته بودن دلیل نشستن نیست باز هم تکرار می کنم فقط من نیستم
دنیا پر از آدمهای خسته است که راه می روند.

مسافر فراری در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
 
من بودم و خیابون و دِلی دِلی های موسیقی در گوش
ماشین بود و سرعت و زندگی به کل از شادی فراموش 
من نیستم و خیابان و دِلی دِلی موسیقی هست
ماشین از روی من رد شد و زندگی به کلی از ریل خارج گشت !!! 

مسافر فراری در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |
 
 اینجا نوشته شده ( بخش شیمی درمانی ) من در اینجا کسانی را می بینم که فیزیکشان را گذرانده اند 
و در حال پاس کردن شیمی شان هستند. نظر لازم نیست ( دفتر تاریکی .جلد دوم. صفحه اول)
مسافر فراری در چهارشنبه هفتم مرداد 1388

 

به دهان آهنین تو می نگرم

که بی اعتنا به هر چه کلام زیباست

لبخند چوبی مرا به دار آویخته از من آتش می خواهد !!!

مسافر فراری در پنجشنبه یکم مرداد 1388 |
 

 عقب افتاده ترین شهروند شهر را می شناسم

راه می رود، می نوشد ، می خوابد ، خرناس می کشد

موهایش مات است ، ناخن می جود ، فلسفه می خواند ، می ترسد ، می نویسد ، می بیند

درست مانند تو

 

مسافر فراری در جمعه بیست و ششم تیر 1388 |
 

بلا های عظیم دنیا سلام من اینجا هستم دست از سر او بردارید (دفتر تاریکی .جلد 42)

مسافر فراری در جمعه بیست و ششم تیر 1388
 

صفر به علاوه ی من می شود دو صفرو 98 منهای من می شود این سایت فیلتر شده است  

مسافر فراری در جمعه بیست و ششم تیر 1388
 

ستاره تا ابد باقی است / ماه شب کاری دارد

شهاب زیباتر است  / باران امتحان ورودی می خواهد

کدام می خواهی باشی ؟

شب بود

بعد از مرگم از من پرسیدند !!!!!

مسافر فراری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 |
 

پنهانی صورت نشسته دریا را دیدم گفت :نباید میشد

صدفها را در صورتش پرت کردم گفت :نباید میشد

صبحانه نان و موج و سنگ خوردم گفت:نباید میشد

با مهتاب شبها تلفنی صحبت کردم گفت:نباید میشد  !!

برای لاک پشت ها تولد گرفتم خرچنگها را رقصاندم گفت:نباید میشد

کفش هایم را به دلفین ها هدیه دادم گفت:نباید میشد

با پری های دریایی لخت در ساحل خوابیدم گفت:نباید میشد

پرواز کردم با پرندگانی که پرواز کردن با آنها نباید میشد

دریا را محکم بغل کردم خوشحال نشد  گفتم :نباید میشد !!!

مسافر فراری در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
 

 پیاده گز می کنیم در جاده ای 

که

سوارانی خون آلود از آن جا بر می گردند !

کاش

تصویری از آن بود قبل از آمدنمان ؟!

 

ـ  اما من  باز هم به دنبال ضربدری هستم که این خدا جایی کار گذاشته باشد

   که بتوان با یک کلیک هستی را .........................

مسافر فراری در چهارشنبه سوم تیر 1388 |
 

                              ای کاش ای کاش ای کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی                             در کار درکار در کار

                                    می بود ! (ا.شاملو)

امسال در اخترک ۰۰۹۸

 تولدی تولدی تولدی                     در کار در کار در کار     نخواهد بود ...........

 

مسافر فراری در چهارشنبه سوم تیر 1388
 

به خدا اعتقاد دارم                       اما به خدا اعتماد ندارم..

مسافر فراری در سه شنبه دوم تیر 1388
 

 

 زندگی سه بخش است

شکلات – سیب – آلزایمر

 

مسافر فراری در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 |
 

 

....

                                  آنها انتخاب کردند

مسافر فراری در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388
 

 

احتما  ل  ن             سایت خدا هم فیلتر شده ............که خبری از او نیست !!!!!!!

مسافر فراری در چهارشنبه بیستم خرداد 1388
 

 

!

 بی خیالی هفتم

وقتی بابا کوچیک بود !!!!

 

 

 

 

نی نی کوچولو توی اتاق یه دونه مورچه می بینه

دنبال مورچه راه میره کنار دیوار می شینه

نی نی کوچولو فکر می کنه مورچه برای بازیه

می خواد با اون بازی کنه انگار که اسباب بازیه

مورچه هه رو بر می داره می گیره تو مشت خودش

فشار میده بیچاره رو بین دو انگشت خودش

نمی دونه با این کارها له می شه مورچه می میره

می گه مامان مورچه ی من خراب شده راه نمی ره !!

 

 

مسافر فراری در جمعه هشتم خرداد 1388 |
 

 

رو به دریاچه را نگاه نکن خورشید از پشت پنجره ی مقابلت طلوع می کند

دریاچه را رها کن که گرازها راحت باشند !!!

مسافر فراری در جمعه هشتم خرداد 1388
 
!!!

 

 

 

 

 

 

بدون شرح یا فقط با یک شرح

 

 

 

فقط مهم این است که

با دیدن دریا باید دویدن را آغاز کرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

مسافر فراری در شنبه دوم خرداد 1388
 

 

 !!

تو در پشت پلک های شب زده ام آسمان را چه زیبا کشیده ای  

تا وقتی که طرح تنت توده ی ابرهای باران زاست مرا خواب ببین

در این بزرگراه که که هر سایه سکوتی است تب آلوده و جاندار

حضورت، ضرب انگشتت به توان زندگی به علاوه ی من می شود تمام هستی

حالا دو خط فاصله مانده به آفتاب و بگو دوباره که خواب می بینی مرا

 

 

 در شبهای بی خوابی من،  مرا خواب ببین !!

مسافر فراری در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |
 
                     در بهار با خودت باش تا جوانه بزنی  ...  دیگر فصل ها تقسیم است .
مسافر فراری در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 |
 

بی خیالی های مسافر کوچولو: راست کلیک + select all

 

گفت و دیگر نگفت :آنچه مردم نمی فهمند را به آنها گفتن زیباست "

من با کسی چای خوردم  که تو باور نمی کنی اگر بگویم یکباره پودر می شوی

دوست داشتن یعنی جلوی پودر شدن ها را گرفتن (لبخند ملیح)

نمی توانم با نمی خواهم و نباید فرق زیادی دارد ...(عشوه لطفا)

شب را دخیل بستم به چشمانت هر صبح قبل از آمدنت !!

لبخند دنیا و قاه قاه های من و غش کردن های مامانی تو

شش شنبه و هفت شنبه و هشت شنبه و نه شنبه فهمیدم ده شنبه تعطیله

دل و روده تون رو بگیرید و بخندید این یک دستوره و سرپیچی ممنوع

خیلی کارهای بهتری تو دنیا هست دلیل نداره همه نویسنده باشند 

 

مسافر کوچولو در پی پیدا کردن یک گل خفن تا به حال ۱۵ خط ایرانسل تهیه کرده !(کمک)

 

مسافر فراری در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |
 

 

گل و روباه و آدمها اهلی می شوند

اما من که نه گل ونه روباه و نه آدمم مرا لطفا تحقیر کن مسافر کوچک

هواپیمایم خراب شده بد جور اینجا جا خوش کرده

نقاشی بره و چره بلد نیستم بکشم و حوصله ی ناز و نوز تو هم ندارم

از احساسات صورتی و لباس احمقت هم خوشم نمی یاد

 تا اینجا هستم بی خیال من شو وحرف نزن صدای مسخره ای داری  

ولطفا منتظر هواپیمایی یا یه کوفتی باش تا با آن از دست اخترک و خودت نجات پیدا کنم !!

(وصیت نامه ی آخرین ناخلبان در اخترک 0098)

مسافر فراری در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 |
 

روزهایی که می نویسم

روزهایی که نمی نویسم

یک فرضیه ی غیر علمی ام وقتی می نویسم

یک روح لاغر عینکی ام وقتی نمی نویسم ...

 

مسافر فراری در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 |